خرید بک لینک
عكس را بريده بود و فقط بخشی از عکس پیدا بود. بهم گفت، می خوای کاملش رو برات بفرستم؟ گفتم آره.بعد عکس كامل را برايم فرستاد.دو نفری کنار هم ایستاده بودند و از ته دل می خندیدند. از تهِ تهِ دل. با لباس های رنگی رنگی و رژ لب های قرمز خیلی خوش رنگ. با دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده. دست ها روی شانه ی هم.عکس را نگاه کردم و دلم واقعا خواست. از این رفیق ها دلم خواست که بغلشان کنی و بایستی کنارشان از ته دل بخندی و همزمان عکس بیاندازی؛ از آن عکس ها که هر کسی نگاه می کند ناخودآگاه لبخند می زند ولو اینکه تو رژ لب قرمز خوش رنگ نزده ای و دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده نداری.بعد فکر کردم چقدر همین حالا جای یک رفیق در زندگی ام خالی است واقعا. از آن ها که همینطوری در صحنه ی زندگی ام حضور داشته باشد و مثلا با هم بنشینیم از حسرت هایمان حرف بزنیم و مجردی با هم مسافرت برویم و بعدها به هم تلفن کنیم حرص هایمان از دست خواهرشوهر و جاری و مادرشوهر را تعریف کنیم و بخواهیم یک جشن سالگرد ازدواج به صورت مشترک برای خودمان بگیریم که در تاریخ عروسی مان در یک ماه و تنها به فاصله ی چند روز از هم واقع شده ...بعد فکر کردم این احتمالا باید یک جور مشکل ذهنی من باشد. یا شاید هم یک نوع اختلال ژنتیکی در DNA هایم. اینکه در هیچ مرحله ای از زندگی ام نمی توانم دوستانی داشته باشم که در تعاریف بالا بگنجند. دوستانی خیلی خیلی نزدیک دارم که از نظر فیزیکی خیلی خیلی دور هستند؛ و آدم هایی نه چندان نزدیک که هر روز در دور و بر خودم می بینم شان. بعد به همکلاسی هایم در دبیرستان فکر می کنم که خیلی راحت آدم هایی شبیه به خودشان را پیدا می کردند که از قضا خانه شان هم چهار تا ساختمان آن طرف تر بود و هرروز صبح با هم می آمدند و

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 28 بهمن 1401 ساعت: 11:48

در حالی که کمرم کاملا دارد از شدت درد، نصف می شود، فردا مجبورم بروم بیمارستان.فکر می کنم، کاش می توانستم یک هفته ی کامل بخوابم و کمردردم تا حد زیادی بهتر شود.ضمیمه 1 : ایستادم جلوی آینه و با این واقعیت تلخ مواجه شدم که حالا 30 ساله شده ام و چروک های دور چشمم به شددددددددددت افزایش پیدا کرده.هفته ی قبل رفتم یک کرم دور چشم بگیرم. داشتم از فروشنده فرق دو مدل مختلف با هم را می پرسیدم، بهم گفت خانوم این مدل برای شما بهتره چون زیر چشماتون تیرگی دارید و چشمتون هم پف آلوده.و من کاملا این شکلی بودم که، بی تربیت بی ادب!ضمیمه 2 : پای راستم هی خواب می رفت و بی حس می شد جوری که نمی توانستم روی پایم بایستم. فکر کردم ام اس گرفته ام لابد و این شروع بیماری است. خودم داشتم از ترس زهرترک می شدم!خانم نون. فیزیوتراپم اولین سوزن را که توی "پری فورمیس" من فرو کرد، نفسم از شدت درد بند آمد. از نظر شدت دردهایی که تا به حال در عمرم تحمل کرده بودم، اول درد ایمپلنت دندان جلویی ام بود و بعد در رتبه ی دوم درد آنژیوکت توی دستم بعد از جراحی تیروئیدم قرار دارد به همراه درد این سوزن کوفتی در پری فورمیس!یکی از وحشتناک ترین و کابوس وار ترین دردهایی بود که تا به حال حس کرده بودم.بعد کابوس ادامه پیدا کرد. خانم نون به همان حالت کابوس وار، شش عدد سوزن را فرو کرد توی پری فورمیس من و بعد به سوزن ها برق وصل کرد و بعد هم مانورهای دستی manual ... بالاخره وقتی تمام شد، احساس می کردم کمر و پای راستم توی چرخ گوش انداخته شده!ضمیمه 3 : سونیا همیشه می گفت "عشق مثل نقل مکان به یک خونه ی جدیده. ابتدا آدم عاشقِ تمام اون چیزهاییه که به نظرش بیگانه است، هر روز صبح از خواب بیدار می شه و از اون چیزی که به اون تعلق داره، شگفت زده می ش

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 28 بهمن 1401 ساعت: 11:48

صفحه بندی