عكس را بريده بود و فقط بخشی از عکس پیدا بود. بهم گفت، می خوای کاملش رو برات بفرستم؟ گفتم آره.بعد عکس كامل را برايم فرستاد.دو نفری کنار هم ایستاده بودند و از ته دل می خندیدند. از تهِ تهِ دل. با لباس های رنگی رنگی و رژ لب های قرمز خیلی خوش رنگ. با دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده. دست ها روی شانه ی هم.عکس را نگاه کردم و دلم واقعا خواست. از این رفیق ها دلم خواست که بغلشان کنی و بایستی کنارشان از ته دل بخندی و همزمان عکس بیاندازی؛ از آن عکس ها که هر کسی نگاه می کند ناخودآگاه لبخند می زند ولو اینکه تو رژ لب قرمز خوش رنگ نزده ای و دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده نداری.بعد فکر کردم چقدر همین حالا جای یک رفیق در زندگی ام خالی است واقعا. از آن ها که همینطوری در صحنه ی زندگی ام حضور داشته باشد و مثلا با هم بنشینیم از حسرت هایمان حرف بزنیم و مجردی با هم مسافرت برویم و بعدها به هم تلفن کنیم حرص هایمان از دست خواهرشوهر و جاری و مادرشوهر را تعریف کنیم و بخواهیم یک جشن سالگرد ازدواج به صورت مشترک برای خودمان بگیریم که در تاریخ عروسی مان در یک ماه و تنها به فاصله ی چند روز از هم واقع شده ...بعد فکر کردم این احتمالا باید یک جور مشکل ذهنی من باشد. یا شاید هم یک نوع اختلال ژنتیکی در DNA هایم. اینکه در هیچ مرحله ای از زندگی ام نمی توانم دوستانی داشته باشم که در تعاریف بالا بگنجند. دوستانی خیلی خیلی نزدیک دارم که از نظر فیزیکی خیلی خیلی دور هستند؛ و آدم هایی نه چندان نزدیک که هر روز در دور و بر خودم می بینم شان. بعد به همکلاسی هایم در دبیرستان فکر می کنم که خیلی راحت آدم هایی شبیه به خودشان را پیدا می کردند که از قضا خانه شان هم چهار تا ساختمان آن طرف تر بود و هرروز صبح با هم می آمدند و
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: جمعه
28 بهمن
1401 ساعت: 11:48